اینجا عشق..............
نوشته شده توسط مهدی در سه شنبه 17 شهریور1388 ساعت 11:58 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت
و باز هم باران در قفس میبارد
اگر کسی بگذارد
نوشته شده توسط مهدی در سه شنبه 16 تیر1388 ساعت 12:37 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
عید بر عاشقان مبارک
نوشته شده توسط مهدی در چهارشنبه 12 فروردین1388 ساعت 12:33 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
پلک از هم بگشای تا مرگ بیدار شود...
برای اعتراف آمده ام
که غیاب حضورت مکرر خستگیهاست
چاهی که حفر میشود
به قعر تنهایی
در زیر قدمهایم
سردابه ای که
می سوزاند تمام خورشیدهای جهان را
و حضورت بازخوانی تمام عاشقانه های جهان.
برای اعتراف آمده ام
و تو هم حدم بزن
با کتاب شعری که زیر بغل گرفته ای
فرودآر بر شانه هایم
ابیات بی قافیه ای را که در دست فشرده ای
تمام وزن تنم برای شعرهایت.
برای اعتراف آمده ام
برای اعتراف آمده ام
به بزرگترین دروغهای زندگیم
"بابا نان دارد"
"آن مرد در باران آمد"
بدهید در قاب پنجره
چهار گوشه ای
تیره از تکرارهای بیهوده
با درختی سترگ در قاب پنجره اش
که با زوزه های باد
تعارف می کند تکه طنابی را
با سایش شاخکهای شوم خود
بر سیاهی غلیظ روی شیشه ها
نوشته شده توسط مهدی در جمعه 24 آبان1387 ساعت 5:43 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
سلام دوستان شرمنده چند روزی کم میام ولی یه کار خوب کردم
دیگه چت نمیکنم چون فکر میکنم خیلی کار مزخرفیه برام دعا کنید
خدا نگه دار
نوشته شده توسط مهدی در دوشنبه 30 اردیبهشت1387 ساعت 10:44 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت

همه شعرم ....
پر پروازم را از تو میآویزم
گریه اگر بگذارد ...گریه اگر بگذارد
میبرم تا دریا
ساز لب سوخته را
پر قویی بر آب آخرین شعر ما
گریه اگر بگذارد ... گریه اگر بگذارد
با تو خواهم رقصید
با تو خواهم خندید
همه شعرم را به تو خواهم بخشید
باز شو مثل سحر
در عبور هر در
مرغ دریایی باش
خوش بخوانم از سر
گریه هم میگذرد... گریه هم میگذرد
با تو خواهم رقصید
با تو خواهم خندید
همه شعرم را به تو خواهم بخشید ...
نوشته شده توسط مهدی در پنجشنبه 19 اردیبهشت1387 ساعت 9:35 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت
آفریدگارا
بر من منت بگذار
با چشم من ببین
با گوش من بشنو
با دهان من حرف بزن
با پای من ببر
و با دست من بگیر
آمین
نوشته شده توسط مهدی در جمعه 13 اردیبهشت1387 ساعت 11:18 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت
سر آن كوچه خاموش غريبانه نشستم
راه آن كوچه به هرعابردل سوخته بستم
تن به ديوار فرو كوفتم وسربشكستم
گفتم:آخرتومي آيي،تومي آيي،تو مي آيي
يادم افتاد به آن پيوند گسسته،يادم افتادبه پيمان شكسته
يادم افتاد به آن روز جدايي، يادم افتاد كه ديگر نمي آيي
پيش چشمم همه خاطره ها بال گشودند
يادم آمد شب مهتابي گرمي،دست در دست هم از آن كوچه گذشتيم
يادم افتاد كه گفتي!سر سكوي بزرگي بشينيم و نشستيم
دست در دست نهاديم وديده بستيم
كوچه ازخاطره پر بار،سينه ازوسوسه سرشار،شهرازهمهمه پرسو
توبرانگشت من انگشت گره كردي وگفتي:
گره اي راكه من امروززدم كس نگشايد
هيچ پيماني از اين بيش نباشد
برگي از شاخه اي افتاد،كمي زمزمه سر داد
آشنايي هم از آن كوچه گذر كرد
به سراپاي توخيره گشت ونظر كرد
تو پريشان شدي و لب بگزيدي
نرم چون سايه به آغوش من از ترس خزيدي
من صداي تپش قلب تو را مي شنيدم
ترس را آنگاه در چشم توديدم
ماه مي ريخت به راه من و تو،ما دو عاشق،گنهكار
گاه بيداروگاهي خواب گذشتيم
زيرباراني ازآن نقره مهتاب
نرم چون آب گذشتيم،بازشدپنجره هاي نرم
وكس گفت كه هستيد؟!
ما گذشتيم وبه لبخندجوابي نداديم
گفت:پيداست كه هستيد!
بسته شد پنجره ما نيز بگذشتيم
سر آن كوچه منفور نشستيم
ولب از زمزمه بستيم
راست مي گفت كه آن مردك عيار،راست مي گفت كه هستيم
حال اين كوچه مان هست
همان عطر،همان بو،همان رنگ،همان رو
پنجره اماهمچنان گردگرفته،همچنان دست نخورده
مانده خاموش وافسرده
ديرگاهي است برآن نقش سرانگشت نيست
نكنه يار مرده
سالها رفت ولي كوچه همانجاست هنوز
همه برجاست همه باقيست......ولي
كوچه آن كوچه دگرنيست،سالهارفت چوباد
پانزده وبيست و سي،من غريبانه نشستم يك عمر
بر سكوي آن كوچه ننگ،يكي انداخت برايم گل،آن ديگرسنگ
من نه ازسنگ رميدم نه ازسنگ خنديدم،نه ازآن سنگ زنان رنجيدم
آن قدر ماندم وماندم كه چون برگ برسرتنهايي خودخشكيدم
نجوان بودم واين كوچه گذرگاهم بود
كوچه خاطره ها،زمزمه ها،كوچه ساكت ودلخواهم بود
ولي امروزكه زين كوچه بيرون مي آيم
نجوان رفته وپيرمي آيم،بادلي سوخته وغرق به خون مي آيم
كس ندانست ونداندكه چه آمدبه سرم،اين همه سال تونيزنگرفتي خبرم
همگان پندارندمن راه افتادم
من دل ازكف داده وراه گم كرده ورهگذرم
واي به حال دلم،سر اين كوچه نشستم چند سال
ولي امروزغريب وطن خويشتنم
تو كجاي كه بيايي كه ببيني كه هنوز
ره نشين اين كوچه خاموش منم
راستي تو كجاي كه بيايي كه ببيني كه هنوز
ره نشين اين كوچه خاموش منم
نوشته شده توسط مهدی در یکشنبه 8 اردیبهشت1387 ساعت 10:25 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت

به محبوبم بگین منتظرم من اگر چه از دلش بی خبرم من
به محبوبم بگین تا کی بمونم نمیتونم دیگه باید برم من
به محبوبم بگین که من نشستم به پای عهد و پیمونی که بستم
به محبوبم بگین واسش قشنگه غرورم رو به زیر پاش شکستم
به محبوبم بگین ما رو سوزوندی چرا رفتی و پیش ما نموندی
به محبوبم بگین ما ساده بودیم ببین ما رو به چه روزی رسوندی
نوشته شده توسط مهدی در پنجشنبه 5 اردیبهشت1387 ساعت 4:32 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

تو معجزه احساسی
در موج به هم خوردن بی حضوری من
در میان امواج شرجی سرنوشتم
تو فریادی من صدای بغض ضربان سکوت
در دیار نا اشنای شب
من شب نشین با ستاره ها به دور از هیاهو
بر روی ایوان مملو از نا امیدی های تکراری هر روزه
چشم به راه نشسته ام در دوری غریبانه تو انگار
نگاهم در میان احساسم در هم شکست
و من در برابر شوق دیدارت در انتظار ایستاده ام
تا دریابم تو را در میان ازدحام بغض ها و گلایه های تکراری .....
تو معجزه احساس من بی تو فانوسی از لبخندهای خاموشم
در کنج غربت ویرانه این روزگار نا معلوم .
در همه وجودم قصه تاریکیست در حجم سنگین نبودنت
انگار کسی میمیرد و هیچ کس نمی فهمد
با این اوصاف در این ارتفاع لبالب نا امیدی در جایی که
فصل سقوط دستانم است ....
تشنه بوئیدنت میمانم
مهدی کرمان
فهرست اصلی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY